پارسا قشنگترین هدیه خدا

به وبلاگ پارسا جون خوِش اومدین

« بِسمِ اللهِ الرَحمنِ الرَحیمِ » 

وَ اِن یَِکادُ

 الَّذینَ کَفَرُوا لَیُزلِقُونَکَ بِاَبصارِهِم لَمّاسَمِعُوا

الذِّکرَ وَ یَقُولُونَ اِنَّهُ لَمَجنُونٌ وَ ما هُوَ اِلّا ذِکرٌ

لِلعالَمینَ

پارسا

سال نو و روز مادر مبارک

  سلاااااااااااااااام...با تاخیر سال جدید رو به شما تبریک میگم...ایشالله سال خوب و خوش و پربار و پر برکتی داشته باشید و تنتون سالم و دلتون خوش باشه  و همچنین روز مامان های مهربون رو هم به همه مامانهای خوب دنیا تبریک میگم ایشالله سایه هیچ مادری از بالای سر هیچ بچه ای کم نشه..چون وجودشون واقعاً باعث دلگرمی و آرامش خاطر میشه مامان هایی که با چند تا کادوی چند هزار تومنی که ما بچه ها براشون میگیریم کلی ازمون تشکر می کنن و ابراز شرمندگی بابت اینکه چرا زحمت کشیدید ولی ما با وجود اینکه می دونیم سالها به پای ما خون دل خوردن .....شب بیداری و خستگی کشیدن تا ما بزرگ بشیم و از آب و گل در بیایم (اینو وقتی فهمیدم که خود...
31 فروردين 1393

جشن تولد مهد کودکی

بالاخره بعد از گذشت 3 ماه تصمیم گرفتم تا خاطره جشن تولدی رو که توی مهد برای پارسا گرفتم رو بنویسم این پست به خاطر داشتن عکسهای زیاد خیلی وقت گیر بود...واسه همین همش پشت می افتاد ...تا اینکه بعد از زخمی شدن چونه پارسا ، پست مربوط به اون رو گذاشتم...بعدش تصمیم گرفتم که حتماً حتماً هر جور شده پست تولدش رو بعد از اون بذارم تا سال جدید پست ناراحت کننده زخمی شدنش آخرین پست وبلاگش نباشه و اما ماجرای جشن تولد مهدکودکی اونم از نوع گل گندم اول باید می رفتیم سراغ کارت به تعداد بچه های مهد...این شد که 40 تا کارت گرفتیم با طرح های مورد علاقه پارسا...که از هر مدل یکی هم واسه خودش برداشت از طرفی هم چون قرار بود کیک تولد رو ...
24 اسفند 1392

پسر کوچولوی آسیب دیده ی من

این مطلبی که الان دارم اینجا می نویسم اصلاً اصلاً واسم خوشایند نیست ولی فقط واسه اینکه همیشه یادم باشه که شاکر خدای مهربون باشم ...این مطلب رو می نویسم پس اگه طاقتشو دارید با من به ادامه مطلب بیاید: شنبه غروب بود... من داشتم با دستوری که از وبلاگ خوب آشپزی مامان ها یاد گرفته بودم کاپ کیک کاکایویی درست می کردم     کلی ذوق داشتم... ********************************** پارسا هم مشغول خمیر بازی بود و یه خرگوش خوشگل هم درست کرده بود ساعت 9و نیم شب شده بود و کاپ کیک های من توی فر دیگه آماده شده بود و تازه فر رو خاموش کرده بودم...بابایی هم هنوز سرکار بود و نیومده بود تازه ر...
30 بهمن 1392

پارسایی در ۵۰ ماهگی

ســـــــــــلام ســــــــــــــلام سلاااااااااااااام حال و احوالتون چطوریاست؟ می دونم که قرار بود با پست تولد پارسا توی مهد کودکش برگردم ولی اماااااااااان از این زمستونی که برای ما فقط سرماخوردگی و آنفولانزا و سردرد به همراه داشت یعنی هنوزم که هنوزه هر روز دارم با سردرد های سینوزیدی دست و پنجه نرم می کنم....فقط دارم دعا دعا می کنم که این زمستون پر از مریضی تموم بشه همین باعث شد که تنبل شدم و حس پشت کامپیوتر نشستن و عکس آپلود کردن ندارم حالا هم که اومدم اینجا دو دلیل داره: دلیل اول اینکه امروز ۲۲ بهمن ۹۲ مصادف شده با ۵۰ ماهگی پارسا یدونه مون دلیل دوم هم اینه که پارسا این روزها حسسسسسسسابی بلبل زبون شده و م...
22 بهمن 1392

جشن تولد کوچولو موچولو

روز تولد پارسایی من براش کیک با طرح مورد علاقه اش  درست کردم... می خواستیم غروب که بابایی از سرکار اومد یه جشن تولد سه نفره براش بگیریم که از شانس خوبمون سوده و متین و زندایی اومدند خونمون تا کادوی تولد پارسا رو بهش بدن.... ما هم خوشحال از اینکه دیگه تنها نیستیم و جمعمون جمع شد خلاصه غروب برای پسرم جشن تولد گرفتیم و کلی هم بهش خوش گذشت و با متین کیف کردن حالا بریم ادامه مطلب برای دیدن عکسها: اینم کیک تولد پسری که خودش طرحشو سفارش داد ...هنر دست مامانی ...البته اولین بار بود که روی کیک عکس می کشیدم ...واسه همین شاید خیلی خوب نشده باشه ************************************** اینم متین و...
14 دی 1392

عکسهای پارسا در روز و ساعت تولدش

روز تولد پارسا حال و هوای خاصی داشتم .. همش تو فکر چهار سال پیش بودم....بیمارستان و اتاق عمل و زایمان ...و بالاخره دیدن صورت ناز یکی یدونه ام اون روز همش در حال نگاه کردن به پارسا بودم و مدام با سالهای قبل مقایسه اش می کردم....اینکه چهار سال پیش چقدری بود و الان ماشالله واسه خودش مردی شده واسه همین به یاد اون روز و به یاد عکسهای زمان تولدش ...ساعت به دنیا اومدنش ازش یه سری عکس گرفتم که این چهار سال رو مقایسه کنم بریم ادامه مطلب تا ببینیم چه خبره: برای اینکه بیشتر بزرگ شدنشو ببینیم ...از هر سال تولدش عکس میذارم تا به چهار سالگیش برسیم... این اولین عکس زندگی پارساست....5 دقیقه بعد از تولدش وقتی داشتن از اتاق عمل بی...
3 دی 1392

مــــادرانـــــه

امشب هوا، هوای توست امشب نفس، برای توست امشب ببین که حال من چه شاعرانه گشته است این حس شعر و شاعری تنها فقط برای توست پارسای نازنینم ، تک ستاره قلبم سلام در آخرین ساعت های سه سالگی ات آمدم تا برایت دردودل کنم امشب من حال و هوای دیگری دارم امشب آمدم تا با تو بگویم..... از ناگفته ها ، از حرف های دلم که هنوز سن و سال کمت اجازه گفتنش را به من نمیدهد امشب چه حس مادرانه ام قوی شده است چه به خود می بالم و چه غرورم مرا قلقلک می دهد امشب آمدم تا به یاد چهار سال مادری کردن بنویسم...از شبها و روزهایش...از شادی ها و غم هایش از دغدغه ها و دلخوشی هایش مگر می شود از ما...
23 آذر 1392

تولد تولد تولـــدت مباررررررررررک

  عروسک قشنگم زیبا ترین بهانه زیستنم نازنین پسرم یدونه گل باغ زندگیم تولــــــــــــــــــــــــدت مبـــــــــــــــــــــــــــــارک روز تولدت ،زیباترین روز هستی ام شده  قشنگترین خاطره های زندگی، در این روز برایم رقم خورده شنیدنی ترین آهنگ برای من ،صدای اولین گریه ات بود و خوشبوترین عطر دنیا ، عطر تنت و دیدنی ترین تصویر،  دیدن صورت پاک و معصومت است ************************   با یه بغل آرزوهای خوب، این روز رو به تو تنها میوه زندگیمون تبریک میگم از خدا می خوام تا همیشه بهترینها نصیبت بشه و به تمام آرزوهای قشنگت برسی و در پناه خودش صحیح و سالم باشی و قدم در ...
22 آذر 1392

اولین تکالیف مهد کودک

  چهارشنبه هر هفته مربی مهد کودکتون یه کپی از کارهایی که توی هفته انجام دادین رو میذاره توی کیفتون تا هم ما بدونیم چه چیزهایی رو یاد گرفتین و هم اینکه شعرها و چیز های حفظ کردنی رو توی خونه باهاتون تمرین کنیم هفته اول آبان که تموم شده بود طبق معمول هر چهارشنبه رفتم سر کیفت تا ببینم این هفته چه چیزهایی یاد گرفتی و چه کارهایی انجام دادید   بریم ادامه مطلب تا بقیه ماجرا رو بخونیم ..... ولی دیدم به جای یه کاغذ ، دو تا کاغذ توی کیفت هست وقتی کاغذ دومی رو باز کردم دیدم تکلیف برای خونه بهتون دادن وای اگه بدونی اون لحظه من چقققققققققدر حس قشنگی داشتم....یه حس شادی...شادی ای که داشت همه وجودمو قلقلک میداد......
18 آذر 1392

پارسایی در محرم 92

سلام سلام سلاااااااااااااام ما بعد از مدتهاااااااا دوباره برگشتیم....گاوی گوسفندی شتری چیزی نمی خواید برای ما سر ببرید؟....مرغ هم نبود؟ یعنی الان خودمم باورم نمیشه که اومدم ها...فقط به روی خودم نمیارم این دیر اومدن های ما دلیلی جز تنبلی من نداره...فقط یه دلیل کوچولو دیگه هم داره... اونم اینه که من وقتی می خوام پست بذارم تمام سعی ام رو می کنم تا کامل و پر عکس و پر و پیمون باشه .....واسه همین خیلی وقتم رو می گیره همین باعث میشه که دفعه بعد همش پشت میندازم و نمیام اینجا امروز تصمیم گرفتم از این به بعد زود به زود وبلاگ رو به روز کنم...حتی فقط با یه پست چند خطی....حتی بدون عکس.... به نظرم این خیلی بهتر از اصلاً نیومدن...
16 آذر 1392