آخرین پنجشنبه و جمعه فصل بهار

در مدت یک هفته ای که به خاطر مریضی پارسا بهش شیر نمی دادیم ، یکی دو بار بهش گفتیم اینجا شیر نداریم بذار بریم سنگده اونجا شیر هست ، اون وقت بهت شیر میدیم (فقط برای اینکه دست از سرمون برداره)
واسه همین پارسا یه کم با این قضیه کنار اومد.
پنج شنبه به محض رسیدن به سنگده دنبال بالشتش گشت و گذاشت روی زمین و دراز کشید و بعد به ما گفت : "حالا شیر بده".
ما این دفعه واقعاً چشمامون این جوری
شده بود و از این همه حضور ذهن شوکه شده بودیم
خلاصه هر جوری بود شیر تهیه کردیم و از پنج شنبه ، دیگه بهش شیر دادیم و پارسا از اینکه بالاخره به شیر رسید خیلی خوشحال بود
اینم عکس اولین شیر خوردن پارسا بعد از یک هفته دوری از شیر

غروب رفتیم حیاط خونه عمو جون شعیب و جاتون خالی چای آتیشی به همراه آشی که من از ساری پخته بودم و برده بودم اونجا ، خوردیم
شب شام خونه عموجون اینا بودیم و بعد از شام ساعت 11 شب همه با هم رفتیم پیاده روی.
توی پیاده روی هم از دست کارهای پارسا کلی خندیدیم ، عقب عقب راه می رفت و به ما هم می گفت : " این جویی" ( یعنی این جوری راه برید)
5 نفر آدم بزرگ داشتیم به دستور یه بچه نیم وجبی عقب عقب راه می رفتیم ، خیلی خنده دار بود.
تازه کلی هم الهه جون و زن عمو جون ، پارسا رو تاب دادند ، هر کدوم یه دستش رو می گرفتند و بلندش می کردند و راهش می بردند و پارسا هم کلی ذوق می کرد
خلاصه ساعت 12:30 شب برگشتیم خونه و برای خواب رفتیم خونه هامون.
جمعه صبح بعد از اینکه بیدار شدیم و صبحانه خوردیم برای نهار به پیشنهاد عمو جون اینا رفتیم جنگل.
زحمت نهار رو زن عمو جون کشید
اولش رفتیم کنار رود خونه و پارسا آب بازی کرد و بعد رفتیم جنگل و نهار خوردیم و بساط آتیش رو برای چایی راه انداختیم و خیلی خیلی خوش گذشت و کلی خندیدیم.
ساعت 5:30 برگشتیم خونه و استراحت کردیم و یه کم جمع و جور کردیم و شب به سمت ساری حرکت کردیم
اینم داستان آخرین پنجشنبه و جمعه بهاری ما

حالا واسه دیدن عکسها برید به ادامه مطلب:

پارسایی کنار رودخونه مشغول آب بازیه (البته به خاطر گرما آب رودخونه خیلی کم شده ولی همچنان یخه)


اینجا هم مثلاً نشست تا من ازش عکس بگیرم.
نگاه کنید چقدر استرس داره واسه اینکه زودتر به آب بازیش برسه


اینم درختای انبوه جنگل که انقدر تو در تو بودند که کاملاً بالای سرمون رو سایه کرده بودند



پسرک چماق به دست


حالا هم چماق به دست و هم دست به کمر (فیگورت منو کشته)
اینم چایی آتیشی ، لب سوز و لب دوز و دیشلمه که بیشتر حاصل دسترنج من و الهه جون بود


به خاطر بادی که میزد پارسا فرفره اش رو با خودش برد جنگل و اونجا براش توی زمین کاشتیمش و حسابی می چرخید


پارسا فکر می کنه هر چی فرفره رو بالاتر ببره بیشتر می چرخه




آخرین پنجشنبه و جمعه فصل بهار
