نبض زندگی ما ، پارسانبض زندگی ما ، پارسا، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره

پارسا قشنگترین هدیه خدا

عکسهایی از پارسا و سنگده (2)

سلام دوستای خوب و مهربون.خوبیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــد؟ بازم ما اومدیم با یک عاااااااااااااااااااااااااااااااالمه عکس های قشنگ از سنگده   برای دیدن بقیه عکسها برید به ادامه مطلب: ا ین عکسها رو در جنگل تالار سربند (تلار سربند) سنگده گرفتیم                  این آلاچیق هم در پایین چشمه قرار داره  این غار تالار سربند هس...
2 خرداد 1391

هوراااااااااااااااا بازم تولد

  جمعه ای که گذشت من و بابایی و پارسا جونی برای شام به جشن تولد محمد رضا جون (پسرعموی پارسا) دعوت بودیم. همه عمه جونا و عمو جونای پارسا هم بودند. برای همین ما بعد از ظهر از سنگده حرکت کردیم و رفتیم سمت روستای ریکنده که عموجون نایب اونجا خونه ییلاقی داره. توی راه الهه جون هم همراه ما اومد و همین باعث شد که خوشحالی پارسا چند برابر شد و از اول راه رفت توی بغل الهه جون نشست و تا آخر راه بازی کرد و خندید. ساعت 7 رسیدیم خونه عموجون.چون حیاط خونه عمو جون اینا یه عالمه گل های خوشگل داره من همون اول سریع شروع کردم به عکس گرفتن از پارسا تا هوا تاریک نشده کلی ازش عکس گرفتم. ...
31 ارديبهشت 1391

ماجرای سنگده رفتن پارسا به همراه الینا

  سلام دوست جونیا.خوبیــــــــــــــــــــد؟   ما که خیلی خوبیم.حالا براتون از روزهایی که گذشت بگم: هفته پیش  پنج شنبه ، ما و الینا و مامان و باباش رفتیم سنگده. خیلی خوش گذشته بود.کلی با هم گفتیم و خندیدیم. پارسا و الینا هم یه کم با هم خوب بودن و بازی می کردن و یه کم هم به همدیگه گیر میدادن ، خلاصه یه جوری با هم سر می کردن.   واسه دیدن و خوندن بقیه ماجرا برید به ادامه مطلب:   یکی از بازی های این دوتا وروجک ، مورچه بازی بود پارسا مورچه پیدا می کرد و با یدونه از آجر های خونه سازی می رفت سراغ اون بینواها و اونها رو به دام می...
25 ارديبهشت 1391

روز مامانی ها مبارک

آرزویم این است که دلت خوش باشد نشود غصه دمی نزدیکت لحظه هایت همه زیبا باشد از خدا می خواهم که تو را سالم و خوشبخت بدارد همه عمر و نباشی دلتنگ مامانای گل و مهربون ، روزتون مباررررررررررررررررک روز خود خودمون مبارک   ایشالله هر کسی هم که امسال مامان نیست سال دیگه این موقع مامان شده باشه   هوراااااااااااااااااااااااااااااا   بزنیم به افتخار خودمون دست قشنگه رو     ...
21 ارديبهشت 1391

پارسا سبیلو وارد می شود !!!!

  فوق العاده         فوق العاده پارسای مامان سبیل در آورده !!!!!!!!!!! اگه دوست دارید بدونید که ماجرای سیبیلو شدن پارسا چیه پس فوری برید به ادامه مطلب : ایناهاش اینم پارسا سیبیلویی که گفتم جیگر مامان وقتی که می خواد سس و ماست بخوره دلش نمیاد تنها بخوره و برای همین به مماخش و صورتش و تازه به سفره و فرش هم میده           عشق منی به خدا ...
21 ارديبهشت 1391

پارسا در گردش شبانگاهی

دیشب بعد از شام یهویی تصمیم گرفتیم که بریم پارک بگردیم. به پارسا که گفتیم داشت بال در می آورد دیگه انقدر بیرونی شده که اگه بخوایم در مورد بیرون رفتن تصمیم بگیریم باید اول یواشکی با هم صحبت کنیم و وقتی که قطعی شد به پارسا بگیم وگرنه لج می کنه که حتماً بریم بعد من یه مقدار آلوچه و  یه فلاسک آب جوش با چند تا کافی میکس و کیکی که خودم پخته بودم رو گذاشتم توی سبد تا ببریم وقتی داشتیم حرکت می کردیم بابایی گفت :دوچرخه پارسا رو هم ببریم. دیگه پارسا با شنیدن اسم دوچرخه اش نفهمید پله های دو طبقه رو چه طوری رفت پایین. وقتی هم رفتیم پارک تمام مدت داشت دوچرخه بازی می کر...
20 ارديبهشت 1391

پارسا مهمون الینا خانومه

دیشب شام خونه الینا جون(دخمل دوست بابایی) دعوت بودیم. پارسا بعد از ظهر به عشق این خوابید که وقتی بیدار شد بریم خونه الینا. واسه همین هم وقتی که بیدار شد دیگه منتظر بابایی نموندیم و من و پارسا خودمون ساعت 6:30 پیاده رفتیم خونشون و توی راه پارسا برای خودش و الینا پفیلا خرید. اولش هردوتا یه کم از هم فاصله می گرفتن ولی به نیم ساعت نکشید که انگار توی خونه بمب ترکونده بودند. به طرز وحشتناکی توی خونه اسباب بازی پخش شده بود. من و مامان الینا 5 یا 6 باری اسباب بازیها رو جمع کردیم ولی 5 دقیقه بعد دوباره خونه به همون حالت قبلی بر می گشت. خلاصه موقع شام شد و شام خوردیم و بعد دسر و میوه خو...
19 ارديبهشت 1391