نبض زندگی ما ، پارسانبض زندگی ما ، پارسا، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره

پارسا قشنگترین هدیه خدا

پارسا در ایام نوروز (1)

روز اول و دوم عید: روز اول بعد از اینکه از خونه مامان ستاره برگشتیم خونه یواش یواش اومدن مهمون ها شروع شد. عموجونا و عمه جونای پارسا که می اومدند خونه مامان ستاره ، بعد از اونجا می اومدند خونه ما همین طور پشت هم تا ساعت نزدیک 2 بعد از ظهر خونمون رفت و آمد بود و پارسا و محمد و محمد مهدی هم با هم کلی بازی کردند   بعد همگی برای نهار رفتیم خونه مامان ستاره و نهار اولین روز عید همه دور هم جمع بودیم. بعد از ظهر رفتیم خونه و کمی استراحت کردیم و من و بابا مجتبی احساس کردیم که پارسا یه کم تب داره و بهش شربت دادیم و دیدیم تبش کمتر شد. برای شام همه خونه مامان صدیق دعوت بودیم. خال...
20 فروردين 1391

لحظه تحویل سال نو

روز یکم فروردین بعد از اینکه ساعت 5 صبح خوابیدیم ، من ساعت رو ، روی 7 صبح زنگ گذاشتم و بعد از اینکه ساعت زنگ خورد پریدم و رفتم توی اتاق پذیرایی چرخی زدم ولی دیدم که همه چیز مرتبه و واقعاً هیچ کاری نمونده بود که انجام بدم چون همه کارها رو شب قبل انجام داده بودم.  بعد نشستم تقویم دیواری هایی رو که می خواستیم به عنوان عیدی به خانواده بدیم رو شیرازه زدم و بعد بابا مجتبی رو بیدار کردم و لباس پوشیدیم و آماده شدیم و فقط مونده بود بیدار کردن پارسا که چند دقیقه قبل از سال تحویل بیدارش کردم و لباسش رو پوشیدم. من و پارسا آماده شدیم برای بیرون رفتن از خونه با قر آن و چند شاخه گل سنبل توی دستای پارسا. ...
19 فروردين 1391

پارسا در آخرین ساعات سال 90

سفره هفت سین امسالمون به کمک پارسا جون آماده شد مهمترین کاری که پارسا کرد این بود که تخم مرغ های سفره رو خودش تنهایی رنگ کرد. غروب روز ٢٩ اسفند من از بازار برای پارسا تخم مرغ سفالی برای رنگ کردن خریدم.البته دلم می خواست تخم مرغ واقعی رو رنگ کنم چون من اصلاً علاقه ای به چیز های غیر واقعی ندارم مثلاً سفره هفت سین هایی رو که با سین های مصنوعی درست می کنن اصلاً قبول ندارم آخه به نظر من طراوت بهار و سفره هفت سین به تازه بودن سین ها و بویی که از سمنو و سیب و سرکه توی خونه می پیچه هست ولی چون می خواستم امسال مسئولیت رنگ کردن تخم مرغ ها رو برای اولین بار به پارسا بسپارم واسه همین سفالی خریدم تا به ...
16 فروردين 1391

پارسا در چهار شنبه سوری

سلام به دوستای خوب و دوست داشتنی خودم این مدت انقدر سرم گرم بود و مشغول بودم که اصلاً فرصت نت اومدن نداشتم. ولی حالا از چند روز قبل از سال نو شروع می کنم و میگم که چه اتفاقاتی افتاد تا به ایام عید و ماجراهاش برسیم می دونم که دیر شده ولی می نویسم تا برای پارسا به یادگار بمونه. اول از چهار شنبه سوری میگم : سه شنبه غروب همه خونه مامان  صدیق جمع شدیم ، مامان صدیق آش ترش مخصوص چهار شنبه سوری پخت. اینم از آش ترش ، جای همتون حسابی خالی بود. دست مامان صدیق درد نکنه   بعد دایی جون محمد آتیش درست کرد و همه شروع کردیم به پریدن از رو...
16 فروردين 1391

اولین پست سال91 با تقویم مخصوص پارسایی

  دوستای گلم سلااااااااااااااااااااااااااااااام عیییییییییییییییییییییییدتون مبارک ایشالله سال 91 سال خوب و خوش و پر برکتی براتون باشه. من برای سال جدید یه تقویم دیواری مخصوص با عکس پارسا طراحی کردم. البته اینم بگم که من این کار رو به کمک وبلاگ پریسا جون (  http://noruz1391.niniweblog.com/  ) و راهنمایی های آجی محدثه در زمینه فتو شاپ انجام دادم و بابا مجتبی هم زحمت چاپ تقویم رو کشید و  به عنوان عیدی در سال جدید به اعضای خانواده تقدیم کردیم. این تقویم تک برگه که هر چهار فصل رو داخلش قرار دادم:          ...
7 فروردين 1391

پارسا در مینی پارک "نی نی تپلی"

از وقتی اومدیم خونه جدید انقدر کار داشتم و درگیر بودم که نتونستم پارسا رو زیاد بیرون ببرم. پارسا هم چون حوصله اش سر می رفت خیلی لجبازی می کرد. چند روز پیش که پارسا لجبازی رو به اوج خودش رسونده بود تصمیم گرفتم ببرمش مینی پارک. وقتی بهش گفتم خیلی خوشحال شد و مدام می گفت : "بییم پاک ماشین پوییس سوار شم"(بریم پارک ماشین پلیس سوار بشم) اون روز هوا هم خوب بود ، واسه همین از ساعت 4 بعد از ظهر بردمش بیرون ، اول با هم رفتیم بازار و کمی گشتیم و برای عزیز دردونه ام شلوار لی واسه عیدش خریدم و بعد رفتیم نی نی تپلی . از ساعت 6 تا 9 شب بودیم پارک دفعه های قبل که می بردمش پارک ، باید خودمم همه جا کن...
11 اسفند 1390

پارسا و اسباب کشی به خونه جدید

    سلام به همه دوست جون جونیای خوب و مهربون خودم. نمی دونید چقدر خوشحالم از اینکه دوباره اومدم پیشتون.خیلی دلم براتون تنگ شده بود ، ببخشید که چند وقتی نتونستم به دیدنتون بیام و به کامنت های پر مهرتون جواب بدم.آخه سخت درگیر جمع کردن اسباب اثاثیه و بعدش هم در گیر اسباب کشی و جابجایی بودم. خودتون که حتماً می دونید با وجود بچه چقدر اسباب کشی و بعدش  جابجا کردن وسایل توی خونه جدید سخت تر میشه ، واسه همین هیچ فرصتی دیگه برام نمی موند تا بیام نت. حالا ماجراهای من با پارسا رو توی این روزها بخونید تا خوب متوجه سختی کار بشید: روز هایی که من مشغول جمع کردن وسایل و کارتون زدنشون بودم ، پارسا سخت مشغول...
7 اسفند 1390